|
26 Jun 2009 ( 8 PM ) |
گسستم دیگر چه خواهی از صدای من
چه گویم چون نباشد تاب و توان من
شنیدم بارها در خواب دیدم من
که مادر خواب می بیند مرا در تاب می بیند
فرو بر می... بیار اکنون
که مستم ندارم خون
چنین افسانه می بافم
مرا در تاب می بیند
شکستم من گذشتم من
زسد نا امیدی باز ولی اکنون نویدم با دو بال پهن بی پرواز
قفس وا کن دری بگشای ز رنگین جامه گستر کن
که من اکنون ز خواهش ها تو را در تاب می بینم...
نمودم اینچنین یکسان خطوط ماورای جان
که مادر...آشیان را بی من اکنون زار می بیند
بسی خواهش....بسی اصرار
ولی تو چون من بیمار شکستی در زمان دار
و نگذشت بارها بسیار که مردم گفته اند اینسان
که مادرش او را در خواب دید بی تاب
حالیا من خواب می بینم....
در آن فنجان بس هزاران فال میبینم...
کنون قهوه بسایم با دو چشمان سیاهم
کز لب فنجان تو را در سایه ی آن
بید و تا بی تاب می بینم تو رادر خواب می بینم
ببر غصه.....بکن جامه....بیا اینسان تو در دریا
بشور از تن همه تن ها
چه باید تا تو پاک گردی...در این زندان بی دربان
شکن پیله...در آی اکنون
که من در خواب تو را پروانه ای بی تاب می بینم....
منو تو گشته ایم یک تن
گذر کردیم از این مأمن
گرفته دست را در بر چنان بی تاب می بینم...
تو را در خواب می بینم
چه گویم این همه جان کز آن جانت فرو ریزد
من اینها را هزاران بار گویی در خواب می بینم...
آری و گوییا گفتم که مادر خواب می بیند مرا در تاب می بیند
صدایم خسته از خواهش تنم افسرده از لرزش
ندارم بال و پر گویی کلاغی بی زوال را من در خواب می دیدم
گرفتم دست آن کس را که گویی آن همه چیز است
اگر نا گفته ناشاید که من گویم من اکنون خواب می بینم تو را در تاب می بینم
|
نوشته شده توسط ...aroosak kooki...
|























